کارگرانی بی نام و نشان؛ نه بیمه دارند،نه عنوان کارگری!

شناسهٔ خبر: 351AC5EF -
پشت صف شعارهای مسئولان ایستاده اند؛ دنبال کارند از خانه های اعیانی گرفته تا انبارهای سیب زمینی و ماهی و مزارع کشاورزی و در نهایت کارگاههای مکانیکی... کارگران بی نام و نشان...!

به گزارش هاناخبر ،«سلام خانم»... با این صدا سرت را که بلند می کنی دختر نوجوان لاغری را می بینی که مقابل در ورودی اتاق خبر فرمانداری قروه ایستاده و سعی دارد با لبخند اجباری، موردی را بگوید. جواب سلامش را که می دهی جلوتر می آید. استرس در چهره اش مشخص است. تعارفش می کنی بنشیند. مردد است برای نشستن و بدون معطلی تکه کاغذ کوچکی را روی میز می گذارد.

در حینی که کاغذ را بر میداری سؤالی می پرسد. در حال نگاه کردن به شماره تلفنی هستی که روی کاغذ نوشته و صدای او را به وضوح می شنوی که می گوید «کارگر برای خانه نمی خواهید؟!». برای پاسخ می مانی! سن اش را که می گوید بیشتر تعجب میکنی. «17 سالمه و پدر ندارم و مادرمم پیر هست و درآمدی هم نداریم. برای همین به خونه مردم میرم و کارهایی که لازم باشه مثل نظافت و پرستاری و آشپزی و ... انجام میدم». نامش «فاطمه» است و دو سالی می شود که نان آور خانواده اش شده. خانواده ای شامل «مادری پیر و بیمار و برادری خردسال». نگاهش هنوز به لبهایت مانده... گویا منتظر گفتن آری است. برای اینکه نا امیدش نکنی از شرایطی که برای کار کردن نیاز دارد می پرسی. عقب می رود و روی صندلی می نشیند. بدون معطلی شروع می کند توضیح دادن. «خب هرکاری رو انجام نمیدم و هرجایی هم نمیرم. کاری که بتونم انجام بدم مثل همون نظافت و آشپزی و مراقبت از بچه و اینا... جایی هم که میرم خب باید مطمئن باشه و البته اینم بگم ها بیشتر برای خانم ها کار کردم و می کنم. اینجور برام راحت تره... حالا اگه مرد خانواده هم خونه بود ایراد نداره میرم ولی خب توی زمانی میرم که خونه نباشن».

 

اینکه دختر نوجوانی با این سن تا این حد حاضر است کارهای سخت انجام دهد نشان از وضعیت معیشتی او و خانواده اش دارد. وگرنه «فاطمه» باید الان در کلاس درس می بود. «مدرسه چی میری؟!» با پرسیدن این سؤال حسرت را در نگاهش می بینی و همین حسرت پیشمانی را به جانت می اندازت که ایکاش نمی پرسیدی. با همان نگاه پر حسرت آهی می کشد. «تا راهنمایی خوندم و دیگه نتونستم مدرسه برم ولی خیلی دوست دارم درسم رو ادامه بدم و حتماً یه روزی دوباره درسمو می خونم».

این می شود آخرین صحبت اش. قبل از اینکه برود می گویی اگر جای مناسبی برای کار پیدا کردی حتماً او را خبر می کنی. با همان لبخند اجباری تشکر می کند. رفتنش را نگاه که می کنی با خودت این را تکرار می کنی؟ او هم کودک کار است هم کارگر زن و هم کارگری که نه در لیست بیمه نامی دارد و نه در اداره کار به عنوان کارگر معرفی شده است! او نمونه بارز کارگری است که درآمدی همیشگی ندارد.

امید به کشت و کشاورزی...

زندگی «فاطمه» را پی می گیری و هنوز در فکر این هستی که چگونه روزگار می گذارند این دختر نوجوان که سنجاق می شوی به زندگی «عمه منور» و گروهش. زنی میانسال که مدیر گروهی از زنان و مردانی است که در فصل کشاورزی و هنگام برداشت محصول از همان ابتدای صبح تا غروب به عنوان کارگر در مزارع کار می کنند.

کارشان بیشتر در اواخر بهار شروع می شود و تا اواخر تابستان ادامه دارد. همیشه انتهای «بلوار کارگاه» جمع می شوند و باهم مینی بوسی را می گیرند و می روند. یکی از همین روزهاست که همراهشان می شوی. هرچند الان اواسط بهار است اما گویا جدای از مزارع کشاورزی در یک انبار ماهی مدتی است مشغول پاک کردن ماهی هستند.

«زود سوار بشید که وقت نداریم... ها ماشاالله...». عمه منور هر روز ساعت 6 صبح به اعضای گروهش آماده باش می دهد. آن قدر منظم است که هرکسی دیر کند به او تذکر می دهد تکرار نشود. اعضا در حال سوار شدن ماشین هستند که نگاه عمه به بلاتکلیفی ات می خورد. «مگه نمی خوای با ما بیای؟ خب چرا همین جوری وایسادی. سوار شو دیگه!». با گفتن این جمله بدون اینکه منتظر پاسخ بماند می رود وسایل خودش  را بر می دارد. به دستورش عمل می کنی و سوار مینی بوس که می شوی غریبه بودنت چنان در چشم می زند که ناخودآگاه لبخندی می زنی و سلام می کنی و با گفتن ببخشید، روی صندلی تک نفره می نشینی. پچ پچ ها نشان از تعجب دیگران دارد. هنوز صداها بم است که «عمه» با گفتن «الهی به امید تو» سوار ماشین می شود و دستور حرکت را صادر می کند. او همان جا روی صندوقی که کنار در ماشین است می نشیند و لیستی را از کیف قالیچه ای خود بیرون می کشد. عینکش را که با بند سیاه ضخیم به گردن انداخته به چشم می زند و با ژستی فیلسوفانه چشمانش را ریز می کند و شروع می کند به حضور و غیاب اعضای گروه. «معصومه... بهجت... خان محمد... نورعلی...» اسم هرکسی را که می خواند دقیق نگاهش می کند بعد کنار اسمش در لیستی که در دست دارد علامت ضربدری با خودکار قرمز رنگ می گذارد. اعضای گروه با خودش 15 نفر می شود. تا این لیست 15 نفره را چک می کند باتوجه به دقتی که به خرج می دهد حدود 7 دقیقه ای زمان می برد. بعد از پایان لیست نگاهش زیر همان عینک اش به روی چهره ات ثابت می ماند. انگار که از روی چهره ات می خواهد فکرت را بخواند. کمی چشمانش را ریز می کند و بعد می پرسد «گفتی برای چی میای؟ تهیه گزارش؟!» با گفتن «بله» به اعضای گروهش اشاره ای می کند و در حین گفتن اینکه «شنیدید که... گویا خبرنگاره... می خواد از وضعیت ماها خبر بگیره... پس نگران نباشید عضو جدیدی در کار نیست»... لیستش را تا کرده و داخل کیف قالیچه اش می گذارد و عینک را هم از روی چشم بر میدارد. اینجاست که متوجه آن پچ پچ ها و تعجب و تاحدودی اخم دیگر اعضای گروه می شوی. آنان روی عدد 15 تعصب دارند چون که کار برای همین تعداد است و دستمزدی هم که پرداخت می شود برای همین تعداد می رسد. هنوز نگاهت روی «عمه منور» مانده. در یک آن چشم در چشم می شوید. «این بندگان خدارو که می بینی همه یه هفته کار دارن و هفته بعدش ممکنه بیکار باشن. اگه می بینی اینجوری تلخ شدن به خاطر اینه که دستمزدشون براساس تعدادشون تقسیم میشه. این نیست بگی نفری بهشون پول بدن نه... هرچند ساعت که کار کنن مبلغی رو صاحب کار به من میده و منم همون رو بین افراد تقسیم می کنم». با گفتن این جمله با دست چپ خود روی زانوهایش می زند. «هرچند خیلی ناعادلانه اس اما چیکار کنیم کار نیست و همینم از دست بدیم همه بیچاره میشیم».

ماشین از دست اندازی رد می شود. عمه تکانی می خورد و کمی جابجا می شود و به چهره اعضای گروهش نگاهی می کند. «همه اینارو که می بینی سالهاست داریم باهم کار می کنیم. قابل اعتمادند و تا حالا نشده سر دستمزد چانه بزنیم. هرچی بوده به طور عادلانه بین هم تقسیم کردیم و همه هم به یک میزان کار کردیم. حالا در این بین شده مثلاً یه روز یا دو روزی رو یکی نیامده خب بازم دستمزد اون یه نفرو تقسیم کردیم چون اگه تعداد کمتر بشه حجم کار بیشتر میشه و ناچاریم بیشتر هم کار کنیم.»

از این همه منصفانه کار کردن حس عجیبی پیدا می کنی. قناعت این جماعت همان جمله حضرت علی (ع) را به یادت می اندازد «قناعت ثروتی است که هرگز به پایان نمی رسد».

مسیر کمی طولانی است. حدود یک ساعتی طول می کشد تا که ماشین به انبار ماهی برسد. در این بین وقتی از بیمه و اینکه نامشان در لیست کارگری اداره کار هست یا نه؟! می پرسی... بیشتر اعضای گروه صدایشان بلند می شود. «هی بابا چه دلت خوشه ها... بیمه کجا بود. اگه بنا بود بیمه باشیم که یه کار مستمر داشتیم دیگه... مارو حتی جزو کارگر روزمزد هم حساب نمی کنن... و...» همچنان دارند باهم صحبت می کنند که «عمه» ساکتشان می کند. دستانش را بالا می گیرد و می گوید «خب حالا این بنده خدا که مسئول نیست شماها سرش فریاد می زنید». این جمله را درست وقتی به زبان می آورد که نشانه اش به سمت توست. وقتی سکوت بر فضای ماشین می نشید «عمه» لب خاموش خود را به دردهایی که هست و درمانی که نیست می گشاید. «هی مادرجان... این جماعتی که می بینی نه بیمه هستن و نه قرار هست بیمه بشن... نه اسمشون به عنوان کارگر در اداره کار ثبت شده و نه حقوق کارگری می گیرن... ماها کارگری می کنیم ولی میگن کارگر نیستیم... چون مدام کارمون تغییر می کنه. اداره کار میگه کارگر اونیه که کارفرمای مخشص داشته باشه... اینکه هر روز یه جایی کار کنی و کارفرمای مشخصی هم نداشته باشی نمیشه به عنوان کارگر معرفی بشی...». این حرف ها را با اندوه و حسرت چنان می گوید که عمق دردشان را به وضوح درک می کنی.

ماشین به مقصد انبار ماهی می رسد. جلوی ورودی انبار توقف می کند و گروه یکی یکی پیاده می شوند. مسئول انبار در را برایشان باز کرده و هدایتشان می کند به سمت سالن پاک کردن. همراه «عمه» پشت سر گروه می روی. نفس نفس زدن های «عمه» را می شنوی. کم کم سالنی که گروه باید در آن مشغول کار شوند جلوی چشم می آید. بوی ماهی فضا را پر کرده. کمی حالت تهوع می گیری اما ناچاری تحمل کنی. «عمه» تک به تک هرکدام از اعضا را به قسمتی می فرستد. آنان که جوان تر به نظر می رسند را به بخش کار با چاقو می برد و مسن ترها را به سمت تفکیک ماهی ها هدایت می کند. «زود دست به کار بشید که وقت نداریم. یادتون نره تمیز کار کنید و دقت داشته باشید». این را با تأکید می گوید و سپس خودش چاقو به دست می گیرد و مشغول پاک کردن می شود. داخل کاوری که ناچار همانند مابقی باید می پوشیدی کمی حرکت کردن سخت است البته نه برای همه چون گروه به خوبی می توانند تحرک داشته باشند و کار کنند.

نگاهت به دستان چابک عمه خیره شده و به جز صدای زدن چاقو روی بدن ماهی ها که پخش می شود در فضای انبار، صدای دیگری شنیده نمی شود. «این کار که خیلی خطر داره! تا حالا شده اتفاق بدی افتاده باشه؟» در حین پرسیدن به این سؤال دلهره داری که نکند باعث حواس پرتی شوی و اتفاق بدی رخ دهد!

«عمه» بدون اینکه نگاهت کند و یا کارش را متوقف سازد پاسخت را می دهد. «اووووو... تا دلت بخواد اتفاق افتاده... تنها اینجا نه، حتی توی مزارع موقع برداشت محصول هم اتفاقاتی برامون افتاده. مثلاً یکی از فرط خستگی زیر نور خورشید از حال رفته. یکی دچار گزیدگی حشرات سمی شده. توی انبارها هم بوده دستمون رو بردیم و... خلاصه اتفاق همیشه هست و کاریشم نمیشه کرد.»

«عمه منور» دیگر سکوت می کند. کارگران چنان تند و تند چاقوها را روی بدن ماهی ها می کشند که گویی در مسابقه سرعت شرکت کرده اند. بوی ماهی همچنان می آید... گروه باید تا غروب تمامی ماهی ها را پاک و آماده کنند. زنان و مردانی که چنین در خطرند نه بیمه هستند نه به طور مستمر حقوق می گیرند و نه حتی به نام کارگر معرفی می شوند!

کارگرانی کوچک...

گروه «عمه منور» را که تنها می گذاری در بازگشت به شهر، نگاهت به کارگاه های مکانیکی می افتد که کارگرانی کوچک آچار به دست مشغول کارند. «هی پسر زود باش باد لاستیک ها رو چک کن». یکی از استادکارانی را می بینی که این جمله را خطاب به شاگر خود «امجد» می گوید. پسری سیه چرده که کلاه آفتابگیرش از رنگ و رو رفته و با لباس آبی رنگ سرهم، به کار سخت مکانیکی مشغول است. در کارگاه های مکانیکی از این کودکان و نوجوانان بسیارند. تقریباً در هر کارگاهی یک تا دو کارگر کوچک را می بینی که به نام شاگرد کار می کنند. شاگردانی که نه حقوق مناسبی دارند و نه بیمه هستند و نه حتی به عنوان کارگر شناخته می شوند.

کنار کارگاهی که «امجد» کار می کند تعویض روغنی هست که «سجاد و سامان» دو برادر 12 و 14 ساله با هم کار می کنند. این دو برادر برخلاف مابقی کارگران کوچک، درسشان را هم می خوانند. «در کل نوبتی میریم مدرسه چه اون زمان که حضوری بود و چه این دو سال که اینترنتی شده... هر وقت نوبت من باشه سجاد جای من کارامو انجام میده و هر وقتم نوبت سجاد باشه من به جاش کار می کنم. اینجوری دیگه اوستا هم صداش در نمیاد و مشتری هم معطل نمیشه.» «سامان» به عنوان برادر بزرگتر در حین گفتن این جمله می رود سراغ سمندی که نیاز دارد به روغنکاری. می خواهی بدانی که دستمزدشان چقدر است. «سجاد» که چندان اهل حرف زدن نیست و «سامان» با تردید خیره در چشمانت می پرسد «برای چی می خوای؟!». دلهره را از چشمانش می خوانی. می ترسد صاحب کارش بفهمد حرفی زده و بعداً برایشان مشکل درست شود. از روی صندلی آهنی بلند می شوی و نزدیکش قرار می گیری. دستانت را از تیزی آفتاب چتر چشمانت می کنی و روی صورتش می مانی. وقتی اطمینان پیدا می کند که نمی خواهی به ضررشان کار کنی شروع می کند حرف زدن. «دستمزدمون چندان بالا نیست ولی چیکار کنیم وقتی نیاز داریم! پدرمون زندانه و مادرمون هم طلاق گرفته و ازدواج کرده و ما هم پیش مادربزرگمون زندگی می کنیم. کار نکنیم از کجا بیاریم بخوریم؟!».

پژوی 206 وارد محوطه کارگاه می شود. بوی روغن و دود کلافگی خاصی را نصیبت کرده. «سجاد» به سمت مشتری می رود. در حینی که او مشغول رسیدگی به ماشین مشتری است، برادرش «سامان» روغنکاری ماشینی که دستش بود را تمام می کند. «بیمه چی هستید؟ خودت... برادرت؟!» با این سؤال به وضوح حسرت را در نگاهش می بینی. عرقش را با دستمالی که در جیب لباس کارش دارد پاک می کند و وسایل کارش را سرجایش می گذارد. «بیمه کجا بود! اینجا حرف از بیمه بزنیم ردمون می کنن... باید کلاهمون رو بندازیم هوا که کار بهمون دادن... همین رو نگه داریم بستمونه». این را می گوید و به کمک برادرش می رود.

محوطه کارگاه «سجاد و سامان» را ترک می کنی. بیرون از کارگاه درست وسط بلوار هرچقدر چشم می گردانی این کودکان کار هستند که کارگری می کنند اما فقط نام کارگر را یدک می کشند و نه بیمه هستند و نه نامشان در جایی ثبت شده...

***

هنوز ذهنت درگیر «فاطمه» است که آیا موفق شده کار پیدا کند یا نه... دختری که شاید اگر به گروه «عمه منور» اضافه شود برایش خوب باشد... گروهی که در آن می توان از فاطمه ها تا سجادها و سامان ها را پیدا کرد. گروهی به نام «کارگران بی نام و نشان...!».

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
1 + 7 =